مقدمه :
هم زمان با سلطنت ناصرالدينشاه، اروپا گام به دنياي جديدي گذاشته بود و روز به روز به پيشرفتهاي بيشتري نايل ميشد. در اين زمان سرزمينهاي اسلامي از يک سو گرفتار زنجير استعمار و از ديگر سو، اسير حکومتهاي فردي و ديکتاتوري بوده، روز به روز به اضمحلال کشيده ميشدند. در چنين شرايطي سرزمينهاي اسلامي منتظر يک منجي بودند تا پرچمدار آزادي گشته، زنجير استعمار را گسيخته و اساس حکومتهاي ديکتاتوري را نيز در هم شکند و ملل اسلامي را از اين وضعيت رها سازد. چنين شخصي ميبايست، بر پيشرفت غرب و علل عقب ماندگي ملل مسلمان وهمچنين به اصول حاکم بر سرزمينهاي اسلامي نيز آگاه و پايبند باشد. اين شرايط در وجود شخصي چون سيدجمالالدين آشكاري يافت که به دليل تحرک جغرافيايي بسيار و اطلاعات علمي و سياسي و آشنايي با سرزمينهاي اسلامي و نيز برخورداري از حسن بيان و نفوذ کلام، زمينه ساز موج جديدي از بيداري گشت.
وي با تامل وضعيت مسلمانان، نخست به آسيب شناسي جوامع مسلمان پرداخت و آنگاه راه رهايي از اين وضعيت را نيز ارائه نمود و در ميان آن اوضاع خاموش و تاريک، چون آذرخشي بلند شد و احساسات مسلمانان را از نو زنده کرد و توانست در انديشه، كلام و شيوه زندگي مسلمانان رستاخيزي به پا كند و شعار رنسانس اسلامي و بازگشت به اسلام نخستين را مطرح سازد.
در اين پژوهش سعي شده است تأثير سيدجمالالدين بر تحولات ايران در فاصله سالهاي 1313-1307 در زمان اقامت وي در اروپا وعثماني از طريق سخنراني، پيام، نامهها و چاپ مقاله در جرايد بررسي شود.
بخش اول
فعاليتهاي سيدجمال در اروپا
سيدجمالالدين بعد از اخراج از ايران و تبعيد به بصره، خوب ميدانست که از دست دولت ايران باز هم در امان نخواهد بود، بنابراين به طرف اروپا حرکت کرد. از سوي ديگر، ناصرالدين شاه دريافته بود که دچار اشتباه بزرگي شده و سيدجمال با آن وضعيت از ايران اخراج شده و از گزند بيان و قلم او در امان نخواهد بود، درصدد برآمد او را برگرداند. اما ديگر دير شده بود و سيدجمال لندن را انتخاب کرده و راهي آنجا شده بود. از اين رو، سيدجمال آن محل را انتخاب کرد تا به مبارزات خود با ايراد خطابه و چاپ مقاله و بيداري ايرانيان و استمداد از جهانيان مقاصد خود را تعقيب نمايد. از آن پس مبارزات سختي را عليه شاه و دربار و دولت ايران آغاز نمود. عمدهترين اقدامات سيدجمال در لندن عبارت بود از پرداختن به مسائل سياسي ايران، خرابي اوضاع ايران و سلطنت وحشت و ترغيب به خلع شاه، دوستي و نزديکي با ميرزا ملکمخان و کمک به چاپ «قانون» گفتگو با شخصيتهاي مهم و مصاحبه با مطبوعات، انتشار «ضياء الخافقين» و شرح اوضاع ايران در اين روزنامه و مهمترين اقدام ديگر سيدجمال، نامههايي است از لندن خطاب به علما و همچنين نامهاي خطاب به ملکه ويکتوريا که ابعاد گستردهاي داشت.
سيدجمال پس از ورود به لندن به ميرزا ملکم خان پيوست. البته سيد قبل از سفر به ايران در سفر به لندن با ميرزا ملکم آشنا شده بود و حس همدردي و همفکري آن دو را در کنار هم گرد آورد و سيد در منزل ميرزا ملکم مهمان و همان جا ساکن شد و با سينهاي پر از کينه نسبت به شاه در انتقاد از شاه با ملکم همراه و همصدا شد و از آن پس منزل ميرزا ملکم محل اجتماع گروهي از ايرانيان آزادي خواهد شد.
مخبرالسلطنه در خاطراتش مينويسد که: سيدجمال روابط مخصوصي با ميرزا ملکم پيدا کرد و «الجنس معالجنس يميل»1 اما پيتر آوري يک نکته اختلاف، ميان سيدجمال و ميرزا ملکم مييابد و آن اينکه سيد خواستار يک راه حل اسلامي براي حل مشکلات اجتماعي و سياسي مسلمانان بود.2
ملکم در خانوادهاي ارمني در جلفاي اصفهان متولد شد و براي تحصيل به اروپا رفت و سپس مترجم و معلم دارالفنون شد. در زمان کابينه جعفرخان مشيرالدوله کتابچه غيبي يا دفتر تنظيمات خود را که شامل اصلاحاتي در کشور ميشد در قالب نامهاي به وي نوشت. در اين نامه ملکم از خرابي اوضاع ايران سخن گفته و راهحلهايي نيز براي بهبود آن ارائه داده است. از ديگر اقدامات ملکم در ايران تشکيل فراموشخانه بود که عدهاي از شخصيتهاي بزرگ عضو آن شدند. «طبقه علما ميرزامحمدصادق مجتهد طباطبايي که معروف است به امر ناصرالدين شاه وارد اين جمعيت شد و حاج شيخهادي نجم آبادي»3 و با تاسيس اين فراموشخانه از ايران به عثماني تبعيد و رايزن سفير ايران در آنجا شد. در زمان صدارت سپهسالار رايزن وي و آنگاه وزير مختار لندن و سپس مقام سفارت کبراي ايران در لندن را کسب کرد ولي به علت درگير شدن در ماجراي لاتاري مورد غضب شاه قرار گرفت. ماجرا از اين قرار بود که ملکم اين امتياز را هزار ليره از شاه خريد و صد هزار ليره آن را فروخت. اين امر سبب بدگويي از وي نزد شاه شده و او را از مناصب حکومتي عزل و موجب آغاز دشمني او با شاه و تأسيس روزنامه قانون و انتقاد از شاه و حکومت شد و چون بيشتر اوقات و دوران خود را در خارج از ايران بود، تحت تاثير حکومتهاي مشروطه و اصلاحاتشان قرار گرفت. وي با کامل پاشا، عالي پاشا و فؤاد پاشا از پيروان اصلاحات عثماني تماس داشت.
ميرزا ملکم با تاسيس روزنامه قانون و آشنا ساختن مردم با اوضاع ايران و جهان و بيان پيشرفت ساير ملل و عقب ماندگي ايران نقش موثري در بيدار کردن افکار مردم، آشنايي با قانون و فراهم کردن زمينههاي مشروطه در کنار سيدجمال داشت. از آنجا که بيشتر عمر خود را در خارج از ايران و بدون قيد و بند حکومت استبدادي شاه گذرانده بود، آزادانه مينوشت و انتقاد ميکرد. روزنامه قانون شامل مطالبي مبني بر شکايت از امين السلطان و حکام و شاه و تشويق مردم به آزادي و ايجاد شوراي ملي و برهم زدن سلطنت مطلقه بود و همچنين اين که خلق نبايد تابع رأي يک شاه باشند که هر که را بخواهد بکشد، هرکار که بخواهد انجام دهد و هرکه را به ميل خود جريمه نمايند و پول خزانه را که از رعيت بيچاره گرفته ميشود، خرج هوي و هوس خود کند!
ملک آرا در خاطراتش مينويسد که ميرزا ملکم نمره اول قانون را همراه عريضهاي به اين مضمون براي شاه فرستاد: «چون مسموع شد قبله عالم ارواحنا فداه ميل به اجراي قانون دارند ما جماعتي از ايرانيان که در خارجه هستيم قانوني به جهت ايران نوشته هرماه قدري از آن را چاپ کرده انتشار خواهيم داد. نمره اول آن را به حضور مبارک فرستاديم. هرگاه پسنديده است مشغول کار باشيم و الا موقوف داريم.»4
همچنين در شماره اول روزنامه به صدراعظم تاخته، مي نويسد: «نخست وزير به محض ديدن قانون نيم گز ازجا جسته کلاه به زمين زده، يخه را پاره، و پس از انواع جستهاي زنانه، با کمال تغيير نزد سفراي بيگانه رفته، پاي آنان را بوسيده و باقي مانده حقوق دولت را نياز آنان خواهد کرد که در عوض با منع انتشار قانون در قلمرو و نفوذ مستعمرات خود او را ياري و بدين نهج توفيق تلافي يابد.»5
در شمارههاي ديگر قانون نيز در مورد اوضاع ايران سخن گفته است از جمله کنترل امور دولت در دست افراد دني زاده نادان، حقوق دولت براي جلب خشنودي مترجمين سفارت به رايگان، مناصب و مقامات دولتي بازيچه دست فرومايگان، ارتش وسيله تمسخر جهانيان، شاهزادگان مستحق ترحمي در خور گدايان، مجتهدين و علما جوياي عدالت از بيدينان، شهرها کثيف و ويران و طرق و شوارع آثاري از ردپاي حيوان.6 همچنين در اين روزنامه حکومت مبتني بر قانون را پيشنهاد مينمايد زيرا تحول و اصلاح نسل ايراني را بسته به وضع قانون ميدانست.
ملکم تمام «داغهايي که در کانون سينه داشت به اوراق قانون مرهم ميکرد»7 و انتقام خود را با بيداري مردم از دستگاه حکومت ميگرفت.
برخي معتقدند در نوشتههاي قانون اگر چه انشاء آن ريخته کلک ملکم است ولي معاني آن را زاده فکر سيدجمال ميدانند.8 زيرا ملکم در کشف اسرار ظلم و استبداد از راهنماييهاي سيدجمال سودجسته، توانستند با کمک يکديگر مسئله ايران را نه تنها در روزنامه قانون بلکه در مطبوعات خارجي و مخصوصاً انگليسي مورد توجه و بحث قرار دهند.
چاپ روزنامهي قانون تقريباً سه سال و نيم ادامه داشت،«ليکن شاه تاب و تحمل نتوانست، هم اسم قانون را طبعاً دشمن ميداشت... به جاي اسکات ملکم و سد ياوه سرايي او که مشکل نبود ورود و انتشار روزنامه ملکمي را در ايران منع شديد فرمود.9
اعتماد السلطنه مينويسد: شاه دستور داده بود از پخش روزنامه قانون در اداره پست جلوگيري به عمل آورند اما باز هم اين روزنامه در ميان مردم پخش ميشد. و تقصير آن را نيز متوجه امين الدوله رئيس پست کردند.10 پخش اين روزنامه كه موجب بيداري ايرانيان شده بود، به علاوه دوستي ميرزا ملکم با سيدجمال نيز موجب نگراني شديد شاه شده بود. حامد الگار در بررسي نخستين تجلي انديشه انقلاب به دو گروه آزاد انديشان و علما اشاره دارد و دوپيشگام دگرگوني را ميرزا ملکم و سيدجمالالدين اسدآبادي معرفي مينمايد.11
ميرزا ملکم در صدد بود تا از نفوذ علما در انجام هدفهايش سودجويد و در حقيقت همراهي علما را براي هموار کردن راه اصلاحات ضروري ميدانست و نه تنها ملکم بلکه سيدجمال نيز از طريق تأثير بر علما و هم در اثر رابطه با ميرزا ملکم و هر دو با تاثير بر علمايي چون سيد محمد صادق طباطبايي و پسرش سيد محمد طباطبايي ردپاي خود را در جنبش مشروطه باقي گذاشتند. ناظم الاسلام بر اين نظر است که ميرزا ملکم، طباطبايي را منقلب ساخته و با مقاصد خود همراه نموده و طباطبايي نيز اين وديعه را به فرزند خود ميرزا محمد طباطبايي داده است.12
سيدجمالالدين در لندن علاوه بر نزديکي و همکاري با ميرزا ملکم در چاپ روزنامه قانون و راهنمايي و خط مشي دادن به وي با شخصيتهاي مهمي چون چرچيل، درموندولف و لرد ساليسبوري ملاقات و گفتگو مينمود و با مطبوعات انگليس نيز درباب اوضاع ايران مصاحبه ميکرد. از جمله سيدجمال مصاحبهاي با آرتور آرنولد مدير روزنامه پال مال گازاته انجام داد.
در اين مصاحبه سيدجمال اوضاع ايران را شرح ميدهد و از مردمي سخن ميگويد که قواي فکري آنان تحت کنترل استبداد بوده و بويي از قانون شنيده نميشود و اين استبداد مغزهاي متفکر آزادي خواهان ايران را از بين برده، بعضي از آنها کشور را ترک کرده و متواري شدهاند. سپس سيد خود را نماينده آن مردم ميداند که خواهان کمک و رهايي از استبداد هستند. سيدجمال در اين مصاحبه از شاه و زورگويي و استبداد وي و از اينکه افراد جاهل او را گرد کردهاند انتقاد کرده و معتقد است که در ايران زمينه انجام اصلاحات فراهم و انجام اين اصلاحات در ايران، در ساير کشورهاي اسلامي نيز تأثير خواهد داشت.13سيدجمال علاوه بر مصاحبه با مطبوعات مقالات زيادي نيز در جرايد انگلستان راجع به اوضاع استبدادي ايران نوشت.
از ديگر اقدامات سيدجمال در لندن چاپ روزنامه ضياء الخافقين به زبان عربي و انگليسي بود که در هر شماره يک مقاله در مورد اوضاع ناگوار ايران به قلم خود و يا امضاي السيد يا سيدالحسيني مينوشت و اوضاع ايران را براي جهانيان روشن ميساخت. در شماره اول آن نامهاي را که به ميرزاي شيرازي نوشته بود، به چاپ رساند. همچنين در اين شماره از اوضاع ايران و فرار ايرانيان به ممالکي چون روسيه و عثماني به دليل خراج و آزار دولت ذکر نمود که آنها در کوچه و خيابان حمالي و سقايي ميکنند.14
ادوارد براون نيز به چاپ اين مقالهها در ضياء الخافقين اشاره ميکند که حاکي از پريشاني اوضاع ايران، مظالم و فشار بر طبقات که سبب مهاجرت بسياري از مردم، فساد ادارات دولت، فروش حکومت و مقامهاي اداري، فقدان قانون، حداکثر استفاده از شرارت و آزار مردم و بيانضباطي در ميان سربازان بود.15در شماره دوم آن نيز نامه سيدجمال به علماي طراز اول به چاپ رسيد و سيد توانست با چاپ اين مقالات از سويي مردم را آگاه، علما را به وظايف خود هشدار و با افشاي دربار مستبد قاجار رابطه آنها و حوزههاي علميه سامرا، نجف و کربلا را تيره کند.16
پس از اين، شاه احساس خطر کرد و دستور داد از ورود ضياء الخافقين به ايران جلوگيري نمايند. اما اين روزنامه باز در لابلاي پارچههاي انگليسي وارد و براي بازرگانان فرستاده ميشد.17
سرانجام بر اثر فشارهاي دربار ايران، وزارت امور خارجه انگليس به چاپخانهاي که ضياء الخافقين را چاپ ميکرد، هشدار داد اگر همچنان به چاپ روزنامه مذکور بپردازند، دولت انگليس سفارشهاي خود را كه مبلغ کلاني در سال ميشد، از آن چاپخانه قطع خواهد کرد و به ديگري خواهد داد. بدين صورت با تلاش و فشار دولت ايران و کمک و مساعدت دولت انگليس ضياء الخافقين تعطيل و کلک سيدجمال را خاموش نمودند. اگرچه نتوانست قلمهاي ديگري را که از سرچشمه قلم و بيان سيد ظهور و بارور شده بود، خاموش سازند.
از ديگر اقدامات سيد در لندن که بازتاب فراواني در ايران داشت نامههايي بود که خطاب به علماي طراز اول ايران و عراق مينوشت. پس از اينکه سيدجمال پيــروزي نهضت تنباکو و جنبش روحانيت و شايد نفوذ قلم خود در نامه به ميرزاي شيرازي را ديد به فکر دامن زدن به نهضت و وارد کردن آن به مرحله تازهاي افتاد و نامه معروف حمله القرآن را خطاب به روحانيون نوشت و آنان را اينگونه خطاب کرد:
«اي نگاهبانان ايمان!اي پشتيبانان دين... از مدتها دول اروپا با اشتياق و حرص وافري ميخواهند کشور ايران را زير نفوذ خود درآورند. اينها هر وقت فرصتي يافته، و مجالي پيدا نموده اند، با نيرنگ و دسيسه... کوشيدهاند... ولي ميدانند علماء فريبشان را نميخورند و در مقابل اراده آنها تسليم نميشوند چرا که توده، دل بسته به علما و گوش بفرمان روساء ديني است.... حالا از وقتيکه اين شاه بي قيمت گمراه، روي کار آمده، در تحقير علماء و سلب اختيارات آنها ميکوشد... آنها را با خواري تمام از شهرستانها تبعيد کرد.»18 سپس سيدجمال در نامه خود اشاره به پيروزي آنها در ماجراي تنباکو در مقابل بيگانگان کرده و روحانيون را ديوار کشور دانسته که زمام ملت به دست آنهاست. سپس آنها را خطاب کرده و مينويسد: «اي رهبران ملت اگر اين فرعون را به حال خودش بگذاريد و جلو ديوانه بازي او را نگيريد و او را از تخت گمراهي پايين نکشيد کار ميگذرد و علاج مشکل ميشود و چاره غير ممکن ميگردد... ملت مسلمان با شنيدن يک کلمه از شما در سرکوبي اين فرعون وهامان او متحد شدند... اين قدرتي است که خدا به شما داده است... »19 آن گاه در نامه خود خاطرنشان ميسازد که پيروزي آنها در ماجراي تنباکو خارج از تصور بوده و حال عزل شاه به مراتب آسانتر و تنها کافي است علما، غصبي بودن سلطنت را اعلام نمايند و اطاعت از شاه را حرام بدانند. «اي قرآنيان! ... اگر بگوييد به حکم خدا اطاعت اين مرد حرام است، مردم از گردش پراکنده شده و خلع وي بدون جنگ و کشتار صورت ميگيرد»20 سيدجمال در نامههاي خود به علما از واگذاري امتيازات شاه و حراج کشور به بيگانه مينويسد و راه فرار از اين پيمانها را که پيمانهاي شخصي هستند، خلع شاه ميداند تا با از ميان رفتن شخص متعهد از درجهي اعتبار ساقط شوند.21
اهميت ويژه نامههاي سيد به علما در اين است که براي نخستين بار به صراحت از عزل شاه سخن به ميان آمد و علما را تشويق به خلع شاه نمود. که موجب خشم شديد شاه شد و اين مسئله در گزارش سرلاسل سفير انگليس در تهران به دولت متبوعش آمده است که «بوسيله سيدجمالالدين نامهاي خطاب به علماء ايران صادر گرديده است، و در آن نامه، مستقيماً به مقام سلطنت توهين و به شدت حمله شده است! ترجمه نامه سيدجمال الدين... موجب تغير و اعتراض شاه گرديده»22 است.
اهميت ديگر اين نامه هشدار به روحانيون در مورد انجام وظيفه و به دست گرفتن رهبري و مسئوليت جامعه است و بعدها نيز يعني در دوران مشروطه مجدداً نامه سيدجمال به علما در روزنامه حبل المتين به چاپ رسيد تا بار ديگر روحانيون را به وظيفه خود و به دست گرفتن زمام امور جامعه تشويق و ترغيب نمايد.
از جمله اقدامات ديگر سيدجمالالدين در لندن، نامه به ملکه ويکتورياست که اوضاع ايران را به تصوير کشيده است. اسدآبادي در قسمتهايي از اين نامه مينويسد: «مملکت من به حالت خرابي افتاده است و از جمعيت آن کاسته شده و کارهائيکه متعلق به زراعت و آبادي است، خراب شده و زمينها، لميزرع افتاده و صنايع بحال عدم باقي مانده است. مردم ايران متفرق شده اند، بهترين افراد مملكت در زندانها به سر برده و پادشاه و وزراء آنها را آزار داده و اموال آنها را بدون رحم نهب و غارت کرده و بدون آنکه استنطاقي درباره آنها بعمل آيد، آنها را به قتل ميرسانند... در زمان پادشاه فعلي به هيچ وجه قانوني نداريم، و بلکه ميتوان گفت که هيچ حکومت و دولتي در ميان نيست... از وقتي که از پادشاه در اروپا پذيرايي شده است، دولت ايران شهرت داده است که دولتين روس و انگليس ثبات و اقتدار شخص پادشاه و وضع نامناسب دولت ايشان را کاملاً تحسين نمودهاند و... شاه پس از مراجعت به کشور بر ظلم و تعديات نسبت به رعاياي خود افزوده است.»23
آنگاه سيدجمال به گله مندي از انگليس پرداخته مينويسد: «ايرانيها ميگويند هرگاه اين ملل مقتدر درباب قتل و غارت از پادشاه ما تقويت و کمک نمايند و بلاشک از نهب و غارت ما حصهاي ببرند و از قبيل امتياز نامههايي که در باب بانک و دخانيات داده شده است براي ما چه ثمر خواهد داشت که شورش نماييم. دولت انگليس در عمل چوب زدن و اسيري و صدمات و قتل بدون استنطاق و سرقت بدون دادخواهي ايرادي نگيرد، بلکه با پادشاه همراهي کند، در اين صورت کار ما تمام است.»24
سپس سيدجمال در قسمت ديگري از نامه خود اوضاع ايران را کاملاً شرح ميدهد و از سلطنت ايران به عنوان سلطنت وحشت نام ميبرد و شاخصهاي چنين حکومتي را نيز چنين بر ميشمارد: در اين نوع حکومت قانون نيست، عدالت نيست، حکم، حکم شاه است اگر چه مست و ديوانه باشد! شکنجههاي سخت و مثله کردن رواج دارد، راهنمايان و حکومتگران افرادي مست و ديوانه و هرزه و عياش هستند، حکومت ايالات بــه فروش ميرود و هر کس براي به چنگ آوردن حکومت و يا فـــرار از حکمي پيش کــشي به پادشاه از واجبات است و علاوه بر شاه بايد اين پيش کشي نيز براي رضايت وزيران و درباريان شامل حال آنها نيز شود. همچنين در اين جامعه امنيت چه جاني و چه مالي وجود ندارد و مردم از هر سو غارت ميشوند، پس فرار از کشور و مهاجرت را برقرار ترجيح ميدهند.25
سيد در قسمتي از نامه خود به دولت انگليس نيز ميتازد و سکوت آنان را ترس از جيبشان و ضربه به منافع و امتيازاتشان در ايران ميداند و در خانه با صاحبخانه لب به اعتراض ميگشايد که «شما ايستادهايد و تماشا ميکنيد و همين قدر به واسطه دخانيات و بانک براي خود فايده تصور مينماييد. شما نه دوست آشکار و نه دشمن آشکار هستيد؟!»26
سيدجمال از انگليس ميخواهد سکوت نکرده، قبل از تلف شدن هزاران ايراني در جهت تغيير اوضاع ايران و عزل پادشاه گامي برداشته، اقدامي مؤثر نمايند. آنچه که در اين نامه اهميت دارد، اين است که از لابه لاي سطر به سطر اين نامه ميتوان به اوضاع ايران در آن زمان و اينکه سيدجمال با اين اوضاع کاملاً آشنا بوده، پي برد و آزادي خواهان لندن را نيز بر اين اوضاع آگاه و روشن ساخته که مأمورين سياسي انگليس مانع از آن ميشوند تا حقيقت اوضاع ايران به گوش آنها برسد و اوضاع ايران غير از آني است که به سمع آنها ميرسد. نکته ديگر در اين نامه تقاضاي سيد براي خلع و عزل شاه و کمک از انگليس براي کوتاه کردن دست مستبد وي و تغيير در اوضاع و احوال ايران است.
مجموعه فعاليتهاي سيدجمال در لندن عليه دولت ايران سرانجام موجب خشم شاه و صدراعظم وي شد؛ درصدد برآمدند تا تبعيد و اخراج وي را از کشور انگليس رسماً درخواست کنند و مکاتباتي در اين رابطه صورت ميگيرد.
سر لاسل سفير انگليس در ايران در گزارش خود به وزير امور خارجه کشورش گزارش ميدهد که «شاه از اتهاماتي که بر عليه او به وسيله سيدجمالالدين به عمل آمده، به شدت عصباني و متغير گرديده است و از نتايج سوئي که نوشتههاي او در ايران ايجاد خواهد کرد، بيمناک ميباشد. عصبانيت شاه بيشتر از اين لحاظ است سيدجمالالدين حقايقي را درباره اوضاع فعلي کشور ايران فاش نموده است که کمترين شکي را باقي نميگذارد.»27 اين گزارش حاکي از نگراني شاه از افشاگريهاي سيدجمال در لندن و تأثير آن در ايران ميباشد.
لذا شاه دستخطي خطاب به امين السلطان نوشته و توسط وي آن را تسليم سفارت انگليس نمود که در آن نوشته شده بود «شرحي را که اين... شيخ جمالالدين نوشته است! چيزي نيست جز اينکه از سرتاته همهاش فحش و تحريک و اخلال بر عليه مقام سلطنت... هرگاه چنين شخصي را لااقل به زندان نياندازند، ديگر چه نوع دوستي را دولت انگلستان به ما ادعا ميکند؟ چگونه من ميتوانم اظهارات دوستانه آنها را باور نمايم؟... او را بايد بدون معطلي به حبسابد محکوم نمايند وگرنه ما بايد از دوستي انگلستان بکلي نااميد شويم.»28
شاه در دستخط ديگر خود خطاب به امين السلطان مجدداً مينويسد: «معني ندارد که او در لندن نشسته و اين مزخرفات را علناً بر عليه ما و مقام سلطنت، در همه جاي دنيا انتشار دهد و نيز در مجلهاي که به راه انداخته است، مردم را براي اخلال و شورش تحريک نمايد. ما هرگز نميتوانيم اين مطلب را قبول کنيم که دولت انگلستان دوست ما ميباشد يا حامي مقام سلطنت ما است با اينکه... به اين شخص اجازه ميدهند اين همه مزخرفات بنويسد و ادعا ميکنند انگلستان کشور آزادي است»29
پس از نامه سيدجمال به علما و درخواست از آنها براي خلع شاه، دربار ايران بيش از پيش نگران وعصباني شد و اين بار امينالسلطان طبق نامهاي خطاب به سفير ايران در لندن خواستار پيگيري دستگيري و يا تبعيد سيدجمال شد. وي در نامه خود مينويسد: «اين دفعه سيدجمالالدين بيشرمي را به اعليترين درجه رسانيده است.
چنان عبارت زننده و تندي به کار برده که هرگز سابقه ندارد... حتي به اين عبارات ركيك قناعت ننموده و علما را تحريک نموده است که نه تنها خدمت به شاه را براي مردم ايران تحريم نمايند، بلکه او را براي هميشه از مقام سلطنت خلع کنند.»30
در مقابل درخواستهاي دربار ايران مبني بر جلوگيري از سيدجمال الدين، دولت انگليس پاسخ داد که طبق قوانين داخلي خود نميتواند عليه آزادي مطبوعات و آزادي اشخاص قدمي بردارد و در نامه سفير انگليس در تهران به امين السلطان آمده است: «حتي اگر براي اينکار دليل محکم و قابل قبولي ارائه بشود، ديوان عالي کشور هرگز اجازه نخواهد داد که يک قدرت خارجي قدمي بر عليه جرايد انگلستان بردارد. دفاع هيأت منصفه و افکار و احساسات عمومي در انگلستان، چنان قوي است که به ندرت اتفاق ميافتد در اين موارد قضات راي موافقي برله مدعي بدهند.»31
به هر روي دولت انگليس از دستگيري و يا تبعيد سيدجمال بنابه دلايل گفته شده امتناع ورزيد و سرانجام سيدجمال با اصرار و دعوت سلطان عبدالحميد روانه عثماني شد و اقدامات خود را در سنگري ديگر با روشهايي ديگر ادامه داد. هرچند نگرانيهاي دربار از جانب سيد در لندن سبب شده تا محيط طباطبايي بر اين نظر باشد که شايد ناصرالدين شاه سلطان عبدالحميد را واسطه دعوت سيدجمال به اسلامبول قرار داده است.32
بخش دوم
فعاليتهاي سيدجمال در عثماني
بازرگانان و روشنفکران زيادي از ايران مهاجرت کرده در شهرهاي خارج از کشور چون اسلامبول، قفقاز و قاهره پراکنده بودند. محيط مافي علت مهاجرت روشنفکران را به علت ترس از گرفتاري در پنجه بيرحمانه سلطنت قاجار به واسطه اصول آزاديخواهي ميداند.33 و همان طور که از اوضاع ايران مسلم شد به علت سختگيريهاي دستگاه حاکم، جور و ستم مالياتي و آزار حکام، افراد زيادي از ايران مهاجرت و در شهرهاي ديگر خارج از ايران آواره بودند. اما در همان شهرها توانستند انجمنهايي تشکيل داده و بر ضد دستگاه استبدادي قاجار شروع به تبليغ نمايند. دکتر ملک زاده مهمترين مرکز روشنفکران ايراني در زمان ناصري را عثماني ميداند.34
شهر اسلامبول مرکز عثماني پيش از مشروطه مرکز عمده تجارت، تجمع بازرگانان و کانون آزاديخواهان بود. از يک سو تحت تأثير حرکتهاي اصلاحطلبانه و تلاش براي ايجاد حکومت مشروطه و قانون اساسي در اسلامبول و از سوي ديگر اقامت سيدجمالالدين در آن ديار، تجار و روشنفکران مهاجر را شيفته بيانات و افکار خود نموده و موجب علاقه آنان به تغيير اوضاع سياسي و رژيم استبدادي ايران گرديد.35 اسلامبول بعد از مشروطه و بمباران مجلس نيز بار ديگر مرکز تجمع روشنفکران و آزاديخواهان بود.
سيدجمالالدين اسدآبادي بنا به دعوت سلطان عثماني در اواخر 1309 يا اوايل 1310 ه.ق روانه عثماني شد. اگرچه در اين مورد ترديد داشت ولي ميرزا ملکم وي را تشويق به پذيرفتن دعوت نمود.
سفير عثماني در لندن علت دعوت سلطان عبدالحميد را چنين ذکر ميکند: «به معاضدت و مساعدت فکري شما بلکه بتواند اتفاق و اتحاد خللناپذيري بين ممالک اسلامي ايجاد و برقرار نموده بعلاوه براي انشا و تدوين بعضي قوانين مفيده از فکر وزين و راي متين حضرتت استفاده نمايد36،» و «حيف از شما که در حوزه اسلام به سر نبري.»37
البته نظريات ديگري در باب دعوت سيدجمالالدين به عثماني وجود دارد. از جمله از آنجا كه سلطان عثماني «بيم داشت که سيد به حزب ترکيه جوان بپيوندد و بدينترتيب نيروي بزرگي بر نيروي حزب افزوده شود38،» او را به عثماني دعوت کرد تا «او را زير نظر بگيرد.»39 زيرا ملاقاتهايي با تعدادي از رهبران آنها در پاريس داشت.
خان ملک ساساني مينويسد: «سلطان دانست که سيد از ناصرالدين رنجيده و کينه او را در دل گرفته لذا او را به اسلامبول احضار کرده»40 است. ناصرالدين شاه نيز احساس خطر کرده و معتقد بود که عثماني برخلاف منافع ايران سيدجمالالدين را دعوت کرده است، لذا از عثماني خواستند که سيد را حبس کند. اما سلطان در جواب درخواست دربار ايران بيان کرد که «بخيال خود خدمت بزرگي با عليحضرت همايوني کرده و او را از ملکم ملعون جدا کرده اينجا آورده ام که دهان او را ببندم که ننويسد و منتشر نکند.»41 و زماني که به عنوان وساطت ميان شاه و سيدجمالالدين از وي خواست که از تبليغ عليه شاه ايران دست بردارد، سيدجمالالدين در پاسخ گفت: «بنا به فرمان خليفه زمان من شاه ايران را ميبخشم.»42
به هر روي به محض ورود سيدجمالالدين به اسلامبول افراد مختلفي که مهمترين آنها ياران ايراني او بودند، برگرد وي جمع شدند که عبارت بودند از: ميرزا آقاخان، شيخ احمد روحي، ميرزا حسنخان خبيرالملک، ميرزا حبيب اصفهاني، محمد طاهر تبريزي (صاحب روزنامه اختر)، شاهزاده ابوالحسن ميرزا معروف به شيخ الرئيس، معلم فيض تبريزي، سيدبرهانالدين بلخي، حسين دانش اصفهاني و ميرزاحسين شريف کاشاني.
بلنت پس از ملاقات سيد در عثماني دوستانش را مرداني دانشمند و از طبقه تحصيل کرده ميداند که به دورش حلقه زده بودند.43 از جمله دوستان سيدجمال، شاهزاده ابوالحسن ميرزا معروف به شيخالرئيس، و با اينکه از دودمان قاجارها بود ولي فردي آزادي خواه بود که از دوران جواني با دولتهاي استبدادي مخالف و ماهيت آنها را افشا مينمود و به قول ملکزاده «ملاهاي رياکار وي را بي دين و دولتيها جمهوريخواه ميدانستند»44. وي نخست در خراسان بوده ولي به علت درگيري با حاکم خراسان روانه عثماني و به حلقه ياران سيد پيوست. در آن جا نيز چون نتوانست مانند ديگر آزادي خواهان افکار خود را پنهان نمايد، قبل از آنکه دولت عثماني عذرش را بخواهد، اسلامبول را ترک و مجدداً روانه ايران شد و مخالفت و مبارزه خود را عليه دستگاه استبداد همچنان ادامه داد. شيخ الرئيس در اسلامبول به عضويت انجمن اتحاد اسلام پيوسته و رسالهاي نيز به نام اتحاد اسلام نوشته و حتي براي دعوت مسلمانان به اتحاد به هند سفر کرد.
وي نويسندهاي خوش قلم و بسيار توانا بود و ديدگاههاي جالب و روشنگريهاي او در مشروطه و سخنرانيها و مواعظ سياسي – اخلاقي او در تاريخ مشروطه اهميت زيادي داشته است.45 او همچنين در مجامع سري قبل از مشروطه عضويت داشته و به گفته دکتر ملک زاده در پيدايش نهضت مشروطيت زحمات بسياري کشيده است.46 در جريان مشروطه از جمله مشروطه خواهاني بود که در باغشاه محبوس و پس از فتح تهران نيز نماينده مجلس ملي شد.
يکي ديگر از ياران سيدجمال ميرزا حبيب اصفهاني نويسندهاي نوانديش بود که با ميرزا آقاخان نيز روابط نزديکي داشت و حتي مدتي ميرزا آقاخان در منزل وي زندگي ميکرد و با ميرزا ملکمخان نيز روابط دوستي داشت و پس از تبعيد ميرزا ملکم وي از ترس عمال حکومت به کشور عثماني فرار کرده و در آنجا نيز با ساير ياران سيدجمال آشنا و به عضويت انجمن اتحاد اسلام درآمده و چندي را با اين انجمن همکاري نمود.47
سه تن از ياران ديگر سيدجمال که بسيار به او ارادت داشته و به او نزديک بوده و در راه اعتلاي افکار سيد نيز جان باختند، ميرزا آقاخان کرماني، شيخ احمد روحي و ميرزا حسنخان خيبر الملک بودند.
ميرزاآقاخان آزاديخواه، شاعر و نويسندهاي بينظير، اهل بردسير کرمان بود و در تاريخ و فلسفه و ادبيات تحصيل کرده و با زبان فرانسه و ترکي نيز آشنايي داشت.
وي به دليل اينکه بدون ترس و واهمه به انتقاد از اوضاع کشور ميپرداخت، از سوي حاکم کرمان مورد تهديد قرار گرفته در نتيجه با يار شفيق و دوست و هميشه همراه خود شيخ احمد روحي عازم اصفهان و در آن جا نيز مهمان ملکالمتکلمين از پيشگامان انقلاب مشروطه گرديد.
در اصفهان از سوي ظل السلطان به وي پيشنهاد خدمت در دستگاه دولتي شد، اما وي جواب رد داده و روانه تهران و در آن جا نيز با آزاديخواهان هم سخن شد که از جمله آنها ميرزايحيي دولتآبادي، شيخ مهدي شريف کاشاني و تني چند از آزاديخواهان ديگر بود. سپس به دليل محيط استبدادي ايران روانه مرکز روشنفکران ايراني يعني اسلامبول گرديد.
ميرزاآقاخان سراسر عمر خود را به وسيله سلاح قلم خود، صرف مبارزه با ظلم و استبداد نمود. وي از نويسندگان مهم روزنامه اختر بود که با چاپ مقالات انتقادي خود درباره اوضاع ايران، ظلم و استبداد قاجار موجب آگاهي مردم و خشم شديد ناصرالدين شاه ميشد.
مقالات آتشين وي همراه با سعايت امينالسلطان که ميرزاآقاخان همواره از ذمائم وي مينوشت،48 چنان شاه را آزردهخاطر ساخته بود که با شنيدن نام ميرزاآقاخان پا بر زمين ميکوبيد و ميگفت هر کسي با وي مکاتبه داشته باشد خانهاش را بر سرش خراب ميکنم.49
ميرزاآقاخان به هيچکس به اندازه سيدجمال احترام نميگذارد و «سخنان آن دانشمند گزين در ميرزاآقاخان اثر»50 و حتي در سخنانش نيز افکار سيدجمالالدين نمايان بود.51 وي بسيار تحت تأثير سيدجمال و حتي ميرزاملکمخان و در مبارزات سياسي بر عليه استبداد يار و همکار آن دو بود و سرانجام سرش را در نيز همين راه بر باد داد.
ناظمالاسلام نيز که همشهري ميرزا آقاخان بود و وي را به خوبي ميشناخت مينويسد: «در استانبول سيد را ملاقات و جاذب و مجذوب يکديگر شدند و همت در بيداري ايرانيان کردند. ليلاً و نهاراً همتشان مصروف نجات دادن ايرانيان بود، از قيد رقيت و عبوديت سلاطين مستبده.»52
ميرزاآقاخان با دست توانا و قلم صريح خود در انجمن اتحاد اسلام نيز بسيار فعال و کوشا بود، بهطوري که وي را کاتب سيدجمال ميدانستند. وي علاوه بر انتشار رسالات و مقالاتي در باب اتحاد دنياي اسلام، مقاصد ديگر خود را كه تأسيس قانون اسلامي، برکندن ريشه استبداد و رسوم ظالمانه حکام فاسد، بيداري مردم و آگاهي به حقوق خويش بود، در ضمن کتابها، اشعار و حتي داستانهايش منتشر ميکرد. وي و ديگر يارانش را از طرفداران پرشور و حرارت حکومت قانون و مشروطه در ايران ميدانند53 که خواهان استقرار آزادي و عدالت در ايران بودند و تأثير ميرزا آقاخان و انديشههاي او را ميتوان در آثار افرادي چون ميرزا جهانگيرخان صوراسرافيل که از نويسندگان و پيشگامان مشروطه بود، به خوبي دريافت.54 علاوه بر صور اسرافيل نويسندگان ديگري نيز تحت تأثير انديشههاي ميرزا آقاخان بودند که سرچشمه اصلي آن، چشمه سار زلال افکار و انديشههاي سيدجمال بود و با لنگر انداختن در ساحل انديشههاي سيد به آرامش رسيده بودند. اگر چه دست روزگار سيدجمال و ياران نزديکش را مدد نکرد تا مستقيماً در جريان مشروطه دخيل باشند، اما افکار و انديشههاي آنها و باز نمودن راهي که انتهايش به مشروطه ختم شد، جاي پاي آنان را در اين راه نمايان ميسازد.
ياور ديگر سيدجمال در اسلامبول حاج شيخ احمد روحي کرماني است که ادوارد براون وي را تحصيل کرده، خوش سيما و نجيبترين ياران سيد ميداند.55
شيخ احمد روحي پسر شيخ العلما، ملا محمد جعفر کرماني و متولد کرمان است. وي علاوه بر تحصيل در علوم عربيه و علم فقه و اصول و حديث، طبع شعر داشته و روحي نيز تخلص ميکرده است. هم چنين مدتي در کرمان امام جماعت بوده و سپس در 1303 ه.ق در هنگام سفر اول سيد به ايران با ميرزاآقاخان از سويي به علت مخالفت با استبداد حکام منطقه و از سوي ديگر به عزم ديدار سيدجمال به طرف اصفهان به راه افتادند، اما قبل از رسيدن آنها سيدجمال آنجا را ترک کرده بود. سپس اين دو روانه تهران شده، پس از حشر با آزادي خواهان تهران روانه اسلامبول ميشوند. شيخ احمد در اسلامبول زبان فرانسه، انگليسي و ترکي را کامل کرده، به کار ترجمه مشغول شد. وي با ميرزا آقاخان دويار دبستاني و شريک رنج و راحتي يکديگر بودند که با دو خواهر؛ يعني دختران ميرزا يحيي مازندراني معروف به صبح ازل، ازدواج کردند. ياور ديگر سيدجمال و همراه ميرزا آقاخان و شيخ روحي که گوش سوم مثلث اتحاد آنان را کامل نمود، ميرزا حسن خان خيبرالملک از مأمورين دانشمند، وظيفه شناس و وطن پرستي بود که سالها در جاهاي مختلفي از جمله جده، بصره و اسلامبول قنسول بود. وي پس از مدتي به تهران بازگشت و حال علت بازگشت وي را دولت آبادي ارتقاء يافتن وي56 و محيط طباطبايي بازگشت او به ايران را به دليل اختلاف ميان وي و مشيرالدوله ميداند که موجب شد خيبرالملک به ايران عودت داده شود.57
به هر روي، پس از بازگشت به ايران محيط تهران را مناسب با افکار آزادي خواهانه خود نيافته و به عثماني بازگشت و پس از بازگشت از امور سفارت دوري و با سيدجمال و ديگر يارانش محشور و همپيمان شد. وي نيز به زبان عربي، فارسي و ترکي مسلط بود و چون ديگر ياران در قضيه اتحاد اسلام فعال و اغلب نگارش مکاتبات و اعلاميهها نيز به وي سپرده ميشد. وي نيز مروج عدالت، بيداري و آگاهي ايرانيان، مبارزه با ظلم و استبداد و به ويژه قانون بود و حتي کتابي در اين مورد نوشت. محيط طباطبايي مينويسد: «آصفالدوله نايب الاياله تبريز نزد محمدعليميرزا رفت و او را ديد که تنها سرگرم خواندن کتابي است. همين که آصفالدوله نشست، محمدعليشاه کتاب را بر هم نهاد و به وي داده و گفت خيبرالملک که يکي از محبوسين است، براي مملکت ما قانوني نوشته و آنگاه به طور تعنت گفت: چه خوب نوشته است!»58
سيدجمال به کمک يارانش در اسلامبول انجمن اتحاد اسلام را تشکيل داد که مهمترين عامل جمع شدن ياران بر گرد سيد شد. استاد محيط طباطبايي سابقه اتحاد اسلام و طرح وحدت دول اسلامي را مربوط به نادرشاه افشار ميداند.59
نادرشاه افشار اگرچه فردي درس خوانده نبود و بيشتر ايام خود را بر پشت اسب سپري کرده بود، اما دريافت که علل سقوط صفويه، اختلافات مذهبي ميان مسلمانان است و همين اختلافات موجب عقب افتادگي مسلمانان گرديده است. به همين منظور، در شوراي مغان شرط قبولي سلطنت را رفع اختلافات مذهبي ميان شيعه و سني ميداند. البته در کنار اهداف کلي نادر، اهداف خصوصي نيز مدنظر بود که نبايد آنها را نيز از نظر دور داشت و آن هم کاهش قدرت علما بود تا در قدرت، کسي را با خود شريک نسازد.
محيط طباطبايي همچنين انديشه اتحاد اسلام توسط سيدجمال را قبل از اقامت وي در اسلامبول، يعني زماني که هنوز در عتبات بوده ميداند که سيدجمال در پي اتحاد مسلمانان هند و عثماني بوده است.60 قبل از تشکيل انجمن و انديشه اتحاد اسلام سيدجمال نخست در فکر نزديک ساختن سلاطين مسلمان به يکديگر بود و چون در اين زمينه موفقيتي نيافت به منظور اتحاد جهان اسلام به تأسيس انجمن اتحاد اسلام در عثماني پرداخت که اين انجمن در واقع ترکيبي از مليتهاي مختلف بود.
البته برخي از صاحب نظران مسأله اتحاد اسلامي و تحقق آن را همين سازمان کنفرانس اسلامي ميدانند که موجب اتحاد سران و دولتهاي اسلامي و بالتبع نزديکي سياستها و منافع ملتهاي مسلمان است.61
اهداف سيدجمال از تأسيس اين انجمن همانا نجات کشورهاي اسلامي از چنگال استعمار و حل مشکلات و بيداري مسلمانان جهان و ترقي و تکامل ملل اسلامي و احياي شکوه و عظمت اوليه اسلام بود تا هرگاه يکي از دول اسلامي مورد تعرض کشورهاي اروپايي قرار گرفت، اين انجمن به تمام مسلمين دنيا بر ضد آن دولت اعلان جهاد داده و حتي استفاده از کالاهاي آن کشور را نيز تحريم نمايند.62
همچنين طبق توافق سيدجمال با سلطان عثماني قرار بر اين شد که قسمتي از بين النهرين که مرتبط با قبور امامان شيعه (ع) است در مقابل مساعدت دولت و ملت ايران نسبت به اتحاد اسلامي از عثماني جدا شود و ضميمه ايران گرددو از هر يک از ممالک اسلامي يک نماينده دولتي و يکنفر از علماي طراز اول به انتخاب ملت برگزيده شده، در اسلامبول گرد هم آمده تا اين انجمن يا کنگره اسلامي را تأسيس کنند.
از آن جا که مهمترين عامل جمع شدن ياران سيدجمال برگرد وي انديشه اتحاد جهان اسلام بود، سيد با آنها که از ميان ادبا، علما و آزاديخواهان معروف شيعه بودند مذاکره و اين انجمن تشکيل شده و حوزه بيداران اسلامبول با رياست سيدجمال تشکيل يافت و حوزه اسلامبول و عثماني حوزه سيدجمال خوانده شد.63
پينوشتها:
1- مهديقليخان، هدايت (مخبر السلطنه) خاطرات و خطرات، چاپ ششم، (تهران: انتشارات زوار، 1385)، ص 85
2- پيتر آوري، تاريخ معاصر ايران از تاسيس تا انقراض سلسله قاجاريه، چاپ پنجم، ترجمه محمد رفيعي مهر آبادي،( تهران:موسسه انتشارات عطائي، 1379)، ص 223.
3-هاشم محيط مافي، مقدمات مشروطيت، چاپ اول، به كوشش مجيد تفرشي-جواد جان فدا، (تهران: انتشارات علمي، 1363)،ص 51.
4- عباس ميرزا ملك آرا، شرح حال عباس ميرزا ملك آرا، به كوشش دكتر عبدالحسين نوائي، (تهران: انتشارات بابك، 1361)، ص 178
5- ادوارد براون، انقلاب ايران، چاپ دوم، ترجمه و حواشي احمد پژوه، (تهران: انتشارات كانون معرفت، 1338)،ص 35 به نقل از روزنامه قانون.
6- خان ملك، ساساني، سياستگزاران دوره قاجار، (تهران: انتشارات هدايت، 1338) ص 137، و رجوع كنيد به براون، همان، صص 36-35.
7- ميرزاعلي خان، امين الدوله،خاطرات سياسي ميرزا علي خان امين الدوله، چاپ سوم، به كوشش حافظ فرمانفرمائيان، (تهران: انتشارات امير كبير، 1370) ص 139.
8- السيدجمالالدين الحسيني، ضياء الخافقين، به كوششهادي خسروشاهي، ج 3، المجمع العالمي للتقريب بين المذاهب الاسلاميه و مركز البحوث الاسلاميه، ص 10
9- خاطرات سياسي امين الدوله، ص 139.
10- محمدحسنخان، اعتمادالسلطنه، خلسه مشهور به خوابنامه، به كوشش محمد كتيرايي، (تهران: انتشارات زبان و فرهنگ ايران،1348)، ص 119.
11- حامد الگار، نقش روحانيت پيشرو در جنبش مشروطيت- دين و دولت در ايران: نقش علما در دوره قاجاريه، ترجمه دكتر ابوالقاسم سري، (بيجا: انتشارات توس، 1356)، صص 258-269.
12- ابراهيم صفايي،رهبران مشروطه، (تهران: انتشارت جاويدان علمي، 1344)، ص 46.
13- گفتگو با سيدهادي خسروشاهي، مندرج در ماهنامه اطلاعات حكمت و معرفت، سال سوم، شماره 5، (مرداد / 1387): صص 11-9.
14- ضياءالخافقين، صص 84-82
15- براون، همان، ص 28.
16- ضياء الخافقين، ص 11، مقدمه سيدهادي خسروشاهي
17- مرتضي، مدرس چهار دهي، سيد جمالالدين و انديشههاي او، (تهران: انتشارات امير كبير(1352)، ص 290
18- صدر واثقي، سيد جمال الدين پايه گذار نهضتهاي اسلامي، چاپ دوم، (تهران:انتشارت پيام، 1355)،صص 230-226، نامه خطاب به علما
19- همان
20- همان، ص 429
21- همان
22- نامه محرمانه شماره 82، 11 مي1892 از سرلاسل سفير انگليس در تهران به ماركيزآف ساليسبوري، مندرج در ترجمه گزيدهاي از اسناد وزارت خارجه انگليس درباره سيد جمال الدين اسد آبادي، چاپ اول، ترجمه علي مشيري، به كوشش سيدهادي خسروشاهي، (تهران: انتشارات كلبه شروق، 1379)، ص 92.
23- خانبابا، بياني، پنجاه سال تاريخ ايران در دوره ناصري، ج 1، چاپ اول،(تهران:انتشارات علمي، 1375)، صص 537-525 نامه به ملكه
24- همان
25- همان
26- همان، ص 527
27- نامه محرمانه شماره 83، 11 مي1892 از سرلاسل سفير انگليس در تهران به ساليسبوري مندرج درترجمه گزيدهاي اسناد وزارت خارجه انگليس صص 94-93.
28- دستخط ناصرالدينشاه خطاب به امينالسلطان كه در 28 آوريل 1892 تسليم سفارت انگليس در تهران شد مندرج در ترجمه گزيدهاي از اسناد وزارت خارجه انگليس صص 95-94.
29- همان صص 97-96
30- نامه امين السلطان به سفير ايران در لندن، مندرج در ترجمه گزيدهاي از اسناد وزارت خارجه انگليس ص 101.
31- نامه سفير انگليس به امينالسلطان 6 ژوئن 1892، مندرج در ترجمه گزيدهاي از اسناد وزارت خارجه انگليس، ص 100.
32- محمد محيط طباطبايي، سيدجمالالدين و بيداري مشرق زمين، چاپ پنجم، به كوشش سيدهادي خسروشاهي، (تهران:كلبه شروق، 1379)، ص 92.
33- محيط مافي، همان، ص 69.
34- مهدي ملكزاده، تاريخ انقلاب مشروطيت ايران، ج 1 و 2 و 3، چاپ چهارم، (بيجا: انتشارات علمي، 1383)، ص 140
35- همان، ص 210 ؛ و رجوع كنيد به مهر نور محمدخان، فكر آزادي در ادبيات مشروطيت ايران، (اسلامآباد پاكستان: مركز تحقيقات فارسي ايران و پاكستان، 1383)، صص 38-37.
36- مدرسي، همان، ص 200
37- سيد جمال الدين الحسيني، تاريخ ايران و تتمه البيان، اعداد و تقويم سيدهادي خسروشاهي، (تهران:كلبه شروق، 1379)، ص 33، مقدمه فرصت الدوله شيرازي.
38- حسن، يوسفي اشكوري، دراي قافله هفت مقاله در معرفي زندگي، آثار و افكار سيد جمالالدين اسدآبادي، چاپ اول(تهران: انتشارات چاپخش، 1376)، ص 261.
39- عبدالرفيع حقيقت، نهضتهاي ملي ايران از نفوذ اروپاييان تا استقرار مشروطه درايران، چاپ اول، (تهران: انتشارات كومش، 1381)، ص 428.
40- ساساني، همان، ص 234
41- همان، ص 194
42- براون، همان، 13
43- همان، ص 396 به نقل از بلنت
44- ملكزاده، همان، ص 168
45- محمد باغستاني،«همگراييها و واگراييهاي جريان فلسفي و غير فلسفي در ميان علماي شيعه، با تاكيد بر نهضت مشروطه،» جريانهاي فكري مشروطيت، چاپ اول (تهران:موسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، 1386): ص 294.
46- ملك زاده، همان، ص 169.
47- يحيي، دولتآبادي، حيات يحيي، ج1، (تهران:انتشارات ابن سينا، 1336)، ص 159 ؛ رجوع كنيد به مهر نور محمد خان، همان، ص 23.
48- رجوع كنيد به ناظمالاسلام كرماني، همان، ص 14.
49- دولتآبادي، همان، ص 125.
50- فريدون آدميت، انديشههاي ميرزا آقاخان كرماني، چاپ دوم، (تهران:انتشارات پيام، 1357)، ص 225.
51- همان، ص 224.
52- ناظمالاسلام كرماني، همان، ص 11.
53- عبدالرفيع حقيقت، تاريخ جنبشهاي مذهبي در ايران از كهنترين زمان تاريخي تا عصر حاضر، ج4، چاپ اول(تهران: انتشارات كومش، 1377)، ص 428.
54- همان ص 481.
55- آدميت، همان، ص 27
56- دولتآبادي، همان، ص 162
57- محيط طباطبايي، همان، ص 316
58- همان، ص، 311
59- همان، ص 179
60- همان، ص 211
61- سـيدمـحمد ثـقـفي، «مسلمانان عقلانيت وعلم جديد،» ماهنامه اطلاعات حكمت و معرفت، ص19 به نقل از سخنراني آقايهاشمي رفسنجاني در سمينار سيدجمالالدين.
62- آدميت، همان، صص 353-352، در نامهاي شيخ احمد روحي به مادرش، مورخ 22رمضان 1312 از تبعيدگاه طرابوزان.
63- دولتآبادي، همان، صص 163-162